ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

برای نیروانا

این پست از وبلاگ نیرواناست فکر کنم همه ما یکجورهایی باهاش درگیریم .مطلب را بخونید و در ادامه اون نظر من به این پریشانیه http://nirvana.niniweblog.com/post79.php این فکر ما هست که همه چیزهارو رقم میزنه اما روزگار روزهارو بی برکت کرده میبینی چه جوری تند و تند روزها سپری میشند بدون  اینکه توی اون روز وجود داشته باشیم به روز باشیم و در لحظه ها جاری این شامل ا همه چیز میشه حتی بزرگ کردن بچه چند وقت پیش خواهرم میگفت : نمیدونم چرا خیلی از روزهای بزرگ شدن ترمه را یادم نمیاد. غیر از اینکه  غرق شیرین کاری هاش هستیم ولی  باور کن اونجور که باید و شاید توی بند بند وجودمون رسوخ نمیکنه دلمون میخواد ...
26 آبان 1390

یکی از بهترین روزهام

این روزها همش در رفتن و آمدن بودیم و تو نهایت همکاری را باهامون داشتی از تو متشکرم خدای عزیزم و از تو متشکرم دخترم به خاطر هر چه بهترین هست برایم محیا میکنی و روبرویم قرار میدی . برای آرامشت که آرامشم را بهم نزدی و با من بودی تا بتونم باشم . امروز هم برایم  بهترین روز بود . ترمه جونم اون دست  جز نور چیز دیگه ای نبود و دلم را آروم کرد تا ابد خوشبختی و سعادت تو در هر مقطع از زندگیت برای پدرت و من خیلی مهمه برای هر پدرو مادری خوشبختی بچه اش مهم هست ولی یک چیزهای توی زندگی پیش میاد که دلتو قرص میکنه پشتت گرمه به چیزهایی که دلگرمی زندگیه امروز هم معجزه ای که برایت بود را با هر دونه اشکم شکر کردم  ...
21 آبان 1390

بیکران

 ترمۀ عزیزم فرصت های کمی در زندگی به هر کسی داده میشه و من شاکر خدا  هستم که فرصت زیارت بزرگانی را نصیبم کرده که همه زندگیم از وجود پر نورشون هست  نمیدونم د رآینده فرصت های مهم زندگی را بابت چی بدونی و هیچوقت هم افکار و اعتقادم را به تو تحمیل نخواهم کرد و دیکته هم نمیکنم  ولی بابت هر چیزی سعی میکنم تورو در موقعیتش قرار بدم در حد و اندازه فکر خودمون و توان روحی و موقعیت ظاهری و مالی . اما به هر حال در همون حد و اندازه  سعی خودمون را میکنیم که کم برایت نگذاریم   این روزها یکی از بهترین روزهای زندگی من  است دیدن ، دیدن ، دیدن ، دیدن و مشرف شدن و زمانی که تورو حامله بودم&nb...
21 آبان 1390

زاد روز

دُخی جون روز ١٢ آبان تولد خاله منیره من هست اون روز فرصت نبود که بریم پیش خاله ام و در عوض سه روز بعدش از ظهر نهار تا پاسی از شب خونشون بودیم و تولد خیلی خوبی برپا شد در جمع کوچک خانوادگی و ماشاا تو سام از همون ابتدای ورودتان مدام سر یخچال بودید تا در اولین فرصت کیک تولد را دست بزنید و تست کنید دیگه موقع تولد بازی مهار کردنتون خیلی سخت بود   ولی چه شب خوبی بود بارونی بارید که لذت دنیا را بردیم منو صوفیا ( نوه خاله منیره) رفتیم زیر بارون...چه کیفی داشت اون میدویید تا سر کوچه و منهم عشق میکردم از این رحمت  شما دوتا رو از پنجره رو به خیابون جوری گرفته بودیم که بتونید باریدن بارو...
21 آبان 1390

اگر بخوام شاد زندگی کنم چه کار کنم ؟

  داشتن کودکی شاد و با استعداد با این ۵۰ کار   شاید شما نتوانید به فرزند خود یاد بدهید که خوشحال باشد ولی فراهم کردن امکانات و بستر مناسب برای خوشبختی و شاد زیستن فرزند، هدیه‌ای است که فقط شما می‌توانید به فرزندتان بدهید. در همین رابطه ما روشهایی را به شما پیشنهاد می‌کنیم که می‌توانند شما را در فراهم کردن این خوشبختی در سایهٔ به ظهور رساندن استعدادهای خدادادی او، به فرزندتان یاری دهند.  1. به  کودک خود اجازه دهید علائق خود را کشف کند. به بازی‌ها و فعالیتهایی که او انتخاب می‌کند توجه نشان دهید. این گونه بازی‌ها می‌تواند اطلاعات بسیاری درباره استعدادهای نهفته فرزندتان د...
15 آبان 1390

روان شدیم

پنجشنبه ٥ آبان از زادگاهم به زادگاهت روان شدیم توی فرودگاه مبدا تمام مدت به عمه من چسبیده بودی .انگار تازه بهش عادت کرده بودی. دُخی جون سفر خوبی رو پایان بردیم از همش لذت بخش تر رفتن به خونه ای بود که اونجا بزرگ شده بودم جایی که همه چیزش برام خاطرات خوبی را داشت . از دیدن و بو کردن انواع گلهایی که هرکس با سلیقه خودش جلوی باغچه کوچیک خونه و حیاط پشتی آشپزخونه میکاشت تا برفهایی که روی درختهای کاج مینشست مخصوصا در ژانویه که چه عشقی میکردم با عید نوئل حالا اون کوی شده بود ویرانه .دلم خیلی گرفت مامانم که عاشق گلهای اطلسی و لاله عباسی بود و همیشه به فراخور فصل جلو خونه کاشته میشد و بوته خیار و گوجه ف...
10 آبان 1390

سفرنامه ای از خاطراتم

      عزیزم این روزها برای من خاطرات خیلی سالها پیش رو زنده میکنه موقعی که با چه ذوق و شوقی عسرها به خونه پدر بزرگم ( پدر پدرم ) میومدم تا پنیر لیقوان و گردو نان اهری که عشق من بود و به اون نون خالی میگفتم با چایی تازه دمی که پدربزرگم با وسواس خاص خودشون دم کرده بودند اونهم روی سماور نفتی ، با تمام وجودم بخورم و بعد هم لم بدم توی بغل مامانیم و باباییم و گاهی یواشکی برم توی اتاق عموم و دست بزنم به وسایلش و تمام ماسکهای فوق العاده زیبایی که برای نمایش هاش درست کرده بود را ببینم ...فقط ببینم چون اصلا قابل دست رس برام نبود این روزها مرور خاطرات بچه گیم هست توی حیاط خونه پدر بزرگ و مادر بزرگم و خوردن گورجه س...
2 آبان 1390
1